شعری از حامد عسگری برای بم  

الهی غربت ساقی نبینیالهی درد مشتاقی نبینیالهی که بالای اسم نگارتبمیری و هو الباقی نبینیدلم از غربت بم چاک چاکهزمین از تلخی بغضم هلاکهبگردم سر به سر ویرونیه هایگلو بند نگارم زیر خاکهغمم اندازه‌ی یک کهکشونهطفیل چشمم ابر آسمونهاز اون روزی که بم زیر و زبر شدهمیشه تو دلم خرما پزونهاز او ارگی که تو تاریخ مایهفقط مشتی گل و آجر به جایه!نه بارویی نه برجی مونده حالابگن آغا محمد خان بيايه!دو چشمونت پیاله پُر زمی بیدو زلفونت خراج مُلک ری بیطلوعت توی

ادامه مطلب  

دانی از زندگی چه میخواهم؟  

آقا من دلم زندگی روستایی میخواد .. از شلوغی و هیاهوی زندگی شهری خسته شدم ... یه روستای خلوت و دور افتاده در یه منطقه ی خوش آب و هوا و سرسبززززززززز ... حداقل دو ماه برم اونجا ... نه ... نه ... دو ماه کمه ... سه ماه ... وایسین وایسین ... آقا شش ماه خیرش رو ببینید .... حداکثر ساکنین روستا هم پنج نفر باشه که با خودم بشیم شش نفر ... بیشتر نه ... مردمش خنده رو باشن .. و مهربون باشن ... و کارهاشون رو با حوصله و آرامش و تأنی انجام بدن ... و گاو و گوسفند هم باشه ... سگ و گربه که هر

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1