اخرش که چی ؟!  

اینستاگرام با پیج دختری فوق العاده اشنا شدم هدی رستمی ، وقتي پست هاش رو دنبال میکردم با تمام وجودم لذت میردم از اینکه تونسته به تنهایی سفر کنه و ارزوهاش رو دنبال کنه دختری که خیلی شجاع و با انگیزه بود و من تحسینش میکردم و همیشه فقط بخاطر هدی به اینستاگرام سر میزدم .
چند وقتي میشه که از روزهای سخت و تقریبا افسردگیش یکم حرف زده با خوندن حرفاش فقط به یک موضوع فکر میکنم اینکه من حالم خوب نیست چون به شغل و خیلی چیزهای دیگه که میخوام نرسیدم و خیلی وق

ادامه مطلب  

126  

دموی آهنگ جدید علیرضا :)) علیرضای جانم ... کاش زودتر بیاد اهنگه ! امیدوارم مثل قبلیا نباشه که با گیتار یه چیزیو میخونه و هیچوقت اهنگش نمیاد :(
«من یه جا گیرم از همه زود خسته ميشم قلب من پیره
خیلی وقته که دلم آروم نمیگیره هر کی میفهمه منو از زندگیم میره
از زندگیم میره ...
من یه جا گیرم اون نبود هیشکی نباشه بهتره واسم
من دل دیوونمو بعد تو میشناسم رو تو اصلا شک نداشتم اصلا روی احساسم روی احساسم ...»

ادامه مطلب  

105  

به نظرم مشکل خیلی هامون اینه که انشاء رو , تو دبیرستان جدی نگرفتیم .
یاد نگرفتیم  " غمگینم " و ناراحتم و " غصه دارم " فرق دارن .نمبدونیم جواب چطوری؟؟ مرسی نیست , اینکه مرسی حالت نیست رو هممون میدونیم قاعدتا ! اما انگار حالتمون رو بلد نیستیم توضیح بدیم . یا خوبیم , یا بد نیستیم , یا مرسی .
چون نمیتونیم بگیم دقیقا کجامون درد میکنه , اصلا دردمون چیه مرضمون چیه , درمونشم پیدا نمیکنیم :| یعنی میخوام بگم تا وقتي نگفتی , شنیده هم نمیشی و شنیده نشدن خودش یه در

ادامه مطلب  

قلب ِ سبز ِ من :)  

یه کوله پشتی . تموم ِ دارایی ِ من یه کوله پشتی هم نمیشه . الباقی توی اون باغ ِ وسط ِ سینمه . سبز ميشم بالاخره . سبز ِ سبز . گُل میدم . ميشم یه باغ ِ قشنگ ِ پُر شکوفه . درختا بهاری میشن ، رشد میکنن ، شاخه و برگ میدن و از چشمام میزنن بیرون . اونوقت ِ که فقط شکوفه میبینم .

ادامه مطلب  

عجبا  

مغرور بودن خیلی بده،حالا تصور کنید زودرنجی هم با غرور ترکیب بشه،
درک کردن همچین آدمی سخته، نمیتونن درکت کنند!
بعضی اوقات به خودم میگم دِ آخه لعنتی یه شب بخیر بهم گفتی و من یه عُمریه که بیدارم!
از طرفی وقتي ناراحتی و دلگیر، خاطره ها زودتر از بقیه احوالت میپرسن :)
به نظرم خاطرات دو نوع‌ هستن یه سری حل میشند یه سری ته‌نشین میشند،
شانس خوب من همیشه خاطرات ته‌نشین شده میان به عیادتم، به‌هم میخورن و دوباره روز از نو...
بعضی آهنگ‌ها هم کاری باهات م

ادامه مطلب  

یه قلب ریزه...  

امروز دومین باری بود که صدای قلبش رو شنیدم..
دکتر گفت شاید نشه صداش رو بشنویم حالا فقط امتحان میکنیم! امتحان کرد و شنیدم صدای قلب کوچیکش رو...
تا همین یه هفته پیش هر کسی ازم می پرسید حس مادری داری با نی نی حرف میزنی و از این دست سوال ها،واقعا بهشون صادقانه میگفتم نه هیچ حسی ندارم فقط میدونم حال روحیم بده...
حالا من یه هفته ای میشه که دوسش دارم.اینقد دوسش دارم که میگم درد زایمان یا هر چیزی ارزش به دنیا آوردنت رو داره، البته من رو دوست داشتن یه نفر ج

ادامه مطلب  

#کلاس تابستانی  

ای خواننده 
با یک روز تاخیر شروع تابستون رو بهت تبریک می گم.
ای خواننده اگر تو از صنف دانش نیاموزان هستی.
امیدوارم از تعطیلات سه ماهت تا اینجا نهایت لذت رو برده باشی و بهت توصیه می کنم خوب ازش استفاده کنی.
اما اگر از صنف دانش آموزان هستی باید بهت توصیه کنم که
اصلا به اینکه حتی توی تعطیلات هم ولت نمی کنن فکر نکن.
و سعی کن به خودت انرژی مثبت بدی .
و اصلا به بدردبخور بودن یا نبودن کلاس های تابستونی فکر نکن.
و به این فکر نکن که همه ی این درسهارو می تون

ادامه مطلب  

اهنگ ای دل خودم از علیرضا طلیسچی  

 
 
رفت که بره 
این دفعه فرق میکرد با هر دفعه گره
عشقِ دلی 
که ما نشستیم پاش خیلی حرفه بره
 
کاشکی بشه 
یکی واسه ی مام از خوشیش دست بکشه
بشه که ما 
انقده بهش خوبی میکنیم که خسته بشه
 
آی دل خودم وای
اینا میخوان دورت بزنن ساده ای توئم
میان و بعد میرن تو رم نگاه نمیکنن نگاه نمیکنن
 
آی دل خودم وای 
مث همین آدما دورت انقده پُرن
که تا یکی از راه برسه عاشقت شدن عاشقت شدن
 
قلبم واسه تو می تپیدش
این حالُ هیشکی ندیدش 
چه فایده که یکی تو دلم 
داره میگه این

ادامه مطلب  

339  

من 12 سال تموم با بهترین نمرات ممکن درس خوندم، بهترینا
همیشه جز سه نفر هم نه، دو نفر اول کلاس بودم. کلاس پنجم تنها کسی بودم که از اون مدرسه رفتم تیزهوشان. سه سال تمومو زجر کشیدم ولی بازم خم به ابرو نیوردم، اوني که رفته تیزهوشان میدونه اوضاع چجوریه
دبیرستان یکم افت کردم ولی افتم چی بود؟ نمره هام رسیدم به 19! حالا مامان بزرگم با کمال پررویی این یه سال اخرو کرده چماق دستش و هر روز صبح من با دعوا سر کنکور مزخرف بیدار ميشم!

ادامه مطلب  

132  

عید؟:)
خدایا میبینی اصلا بچه های گشنه ای که تو کوچه ها در به در دنبال گوشتن؟؟
بچه ان ها خدا ...
به این بگم عدالت؟؟
به بزرگی خودت دیگه خیلی سخت شده
مامان هی میگه خدا بزرگه خدا بزرگه
گاهی که به تنگ میام میخندم میگم واسه ما که بزرگ نیست
عدالتتم نمیفهمم ... به یکی پول میدی که اگه ادم خوبی باشه انفاق کنه و فکر غرور طرفی که کمکو میگیره نیستی؟؟؟

یکیم با نداری و بیچارگی و میگی همش باید شاکر باشه؟؟؟
دیوونه ميشم ...
میشینم با خودم فکر میکنم تقصیر خودمونه .

ادامه مطلب  

103  

از پنج خوابیدم تا پنج و سی دقیقه , این تایم خواب برای منی که روزها به هیچ عنوان نمیخوابم خیلی زیاده . بیدار که شدم  حالم یه جوری بود که انگار نامه ی عاشقانه دارم :| از اون نامه های عاشقانه که حالت تهوع بهت دست میده .
خیلی کم پیش میاد عصرها و کلا روزا من بخوابم , هر بارم که میخوابم با یه حال مضخرف و بدی بیدار ميشم . اکثر وقتها هم , یه خواب های مسخره ای میبینم که شبیه کابوسن .
گفتم شبیه کابوس , منظورم خواب ترسناک نیست , یه خوابی شبیه اتفاقی که تو خواب هم

ادامه مطلب  

# خودمان _ باشیم  

کاش آدما تلاش نمیکردن تا بخاطر خوش آمد دیگران زندگی کنن . که حرفایی بزنن که بقیه بپسندن ؛ حتی با وجود اینکه خودشون بهش باوری ندارن . لباسی بپوشن که از طرف بقیه تأیید بشن . توی همین بلاگفا هم ، زیاد شدن اینطور آدما . علاوه بر دنیای واقعی ، دنیای مجازی هم سالهاست که به این بلا گرفتار شده که بلاگفا و بلاگرا تا حدودی تونسته بودن که خودشون رو در برابر این حالت ، حفظ کنن اما اخیراً همین بلاگرا هم بهش مبتلا شدن . اینکه توی بعضی وبلاگا ، سعی شده الکی جملا

ادامه مطلب  

ما تمامش می کنیم  

 
″ شاید دوست داشتن چیزی نیست که یک چرخه کامل باشد  و به سرانجام برسد ؛ شاید چیزی ست دارای افت و خیز و زیر و بم ، درست مثل آدم هایی که در زندگی مان با آنها برخورد می کنیم ″
 
چرخه ای که به سرانجام نرسد ؟ محال ست . صدا و واژه ها و نگاه هایی که در دل به آن عضو گردویی مانند ِ بالایی دست تکان می دهند ، هیچ وقت از اسیر شدن در این جسم ِ خاکی دست نمی کشند . اما چرخش ِ آن ها در زبان و لب ها و پرت شدن ِشون به سمت ِ مالک شون ممکن َست به سر انجام برسد .
بعد از خو

ادامه مطلب  

من و آرمان هام...  

این گهواره و آرمان های من بی صبرانه منتظر دخترم هستن...
هر روز وقتي از خواب بیدار میشه،بهش سلام میکنم و باهاش از آرمان هام میگم.شاید هیچ کسی رو تا حالا نداشتم اینقد بتونم دقیق از خودم بگم و از آرزوهایی که دارم.حالا من دارم تکثیر ميشم و می تونم چند نفری به استقبال آرمان هام برم...

ادامه مطلب  

خلوت34  

این روزها زیادی همه چی خوبه و میتونم بگم تقریبا برگشتم به زندگی عادی. اما نمیدونم چرا میترسم! انگار باورم نمیشه.شاید چون فکر میکردم هیچ وقت این شرایط درست میشه. خدا خیلی بزرگه.خیلی . این منم که انقد پست و کوچیکم که خوبی ها و لطفاشو نمیبینم.دیروز دوستام اینجا بودن.روز خوبی رو با هم گذروندیم و من از ته دل ذوق داشتم. یکیشون میگفت هیچ کار خدا. هیـــــــــــــــچ کار خدا بی حکمت نیست و خدا بنده های خوبشو بیشتر امتحان میکنه. نمیدونم شایدم واقعا اینط

ادامه مطلب  

پست شماره ۷۵ - فانتزی کابوس گونه  

نمیدونم چرا تازگیا هروقت بلاگفا میام میترسم. نمیدونم چرا هربار منتظرم که تا وارد بلاگم ميشم، ۲تا سلیطه از تو صفحم بیان بیرون و همونطور که بر و بر نگام میکنن، چادر سرم کنن و بگن: با شلوارک و تاپ آدم میاد تو بلاگفا پست میذاره آخه وقتي بیشتر مخاطبات مردن؟!..اون چیه به ناخونت زدی؟ مگه تو مسلمان نیستی ؟! چرا لاک قرمز زدی؟ منم تا میام بگم ارغوانیه نه قرمز ، یکیشون میاد گوشیمو ازم میگیره و همونطور که داره استغفرالله کنان به بک گروند گوشیم نگاه میکنه،

ادامه مطلب  

106  

چند سالی بود که دور خودم  یه خط قرمز کشیده بودم , که از خیلی چیزها دور باشم یا حتی خودم رو دیگه درگیر خیلی از رابطه ها نکنم .
حتی جاهایی که باهم رفته بودیم نرم , از چند فرسخی شهرشون رد نشم .کسایی که تو وبلاگ قبلم بودن و هنوز خبر ندارن این وبلاگ ساختم , میدونن چی میگم . تنها چیزی که بهم این 4 سال ارامش داد نوشتن بود . تا تونستم از عشق نوشتم , انقدر نوشتم که خودمم باورم شد عشق , جدایی , نرسیدن , رفتن اگر چه برای من اتفاق خوبی نبود ولی عاشق شدن بد هم نبود.خ

ادامه مطلب  

روز هجدهم ، روز اخر  

اخ که راه افتادیم بریم روستاشون اخ که پسرا نمیان اخ که راحت شدم 
اخ که از اونور میریم خونمون بالاخره
اخ لنگ دراز ی نفس عمیق بکش به اینکه از ع و م حتی خدافظی نکردی 
فکر نکن اینکه م بهت پیام داده خداحافظی بلد نیستی 
اینکه خجالت میکشی بلاکش کنی
اینکه رابطه خانوادگیتون سفت و سخته نمیشه دیگه نبینیشون
به اینکه اگر عروسی زهرا عید بود و وقت داشتیم واسه رفتن من
به چه بهونه ای نرم 
اصلا به اینا فکر نکن
اینکه ع اینقدر گستاخ شد روزای اخر اینکه جنبه کافی ن

ادامه مطلب  

...  

بین یک عالمه نظر و منطق مختلف گیر افتادم
واقعا حس میکنم توان فکر کردن و تصمیم گرفتنم رو از دست دادم
حس میکنم اصلا نمیتونم راه درست و غلط رو از هم تشخیص بدم
مدام به خودم و راهم شک میکنم
واقعا حس میکنم دارم نابود ميشم
خیلی وقتها ارزو میکنم دیگه نباشم
میدونم فراره
اما واقعا دیگه بودن و نبودنم برام مهم نیست
شاید خودم یک روز نبودن رو انتخاب کردم
اگه جراتشو داشته باشم

ادامه مطلب  

ازدواج  

ساعت 4 صب خوابیدم تا ساعت 7/30 همشم بیدار میشدم و میرفتم
تو فکر ، به دیشب فکر میکردم ، 
دیشبم رفتیم پارک خرم اباد شام نخوردم ، یعنی با پیامی که م 
ظهر داده بود میل به هیچی نداشتم 
الانم از گرسنه گی حالت تهوه دارم 
سریع و تند تند واسه م تایپ میکنم 
[8/19, 07:24] ...: من کلی فک کردم یعنی اصلا نشد درست و حسابی بخوابم[8/19, 07:25] ...: هر چی فک میکنم سردرگمم[8/19, 07:25] ...: جوابم نهِ[8/19, 07:25] ...: ممنون از اینکه قبلش از خودم پرسیدی
و این بحث و فیصله دادم 
میگفت مامانش و زهرا عی

ادامه مطلب  

هوای دیدار  

سر درد دل ندارم به جنون کشیده کارمتو مگر نگفته بودیکه چو دل به تو سپارمتو شوی امید جانم همه عمر در کنارمبه میان دشت غمهاچو سری به سجده آرم غم و غصه ای نماندبه نگاه تو نگارم به تو دل سپردم و شدگل روی تو بهارم بُوَد از سر جهالت همه خبط گهگدارم بنگر به حالم اکنونکه اگرچه شرمسارم
به سرم هوای دیدارز دو دیده خون ببارم من و غصه های بی حدتو و وعده ها ، نگارممن دل سپرده اینکبه کجای سر گذارمتو مَحَل نمی گذاری و من هیچ کس ندارم ...
شیوا - مرداد 97

ادامه مطلب  

هزار و صد و هشتاد و سومانه  

[somewhere I belong]
 
پ.ن:خیلی ناگهانی اومد تو ذهنم،اینکه حتی اون‌یکی ″من″،توی جایی که نیست هم درنهایت همین حسی رو داره که من دارم.ینی کاملا ناخودآگاه اصلا سعی نکردم منِ‌ایده‌آل رو کمی شادتر یا اجتماعی‌تر یا حتی کمتر تنها تصور کنم. وضعش از من خیلی خرابتره؛اما اون ولی آزاده.فکر کنم نهایت چیزی که از کائنات میخوام همین باشه.حالا هرچقدرم غم‌دار و خطاکار و تنها.

ادامه مطلب  

خاطره بهار جون  

سلام من یکی از خوانندگان خاموش وب بودم.تقریبا تمام خاطرات رو خوندم.اسمم بهار ، و یه داداش 5 ساله به اسم باربد دارم.این خاطره اواخر اردیبهشت ماه همین امسال اتفاق افتاد.یه روز صبح مثل همیشه مامانم از خواب بیدارم کرد تا برم مدرسه.وقتي بیدار شدم یک بیحال بودم ولی توجهی نکردم وقتي که دست و صورتمو شستم و داخل آینه رو نگاه کردم متوجه شدم تمام صورتم ورم کرده.مخصوصا زیر چشام.وقتي مامانم منو دید گفت نمیخواد بری مدرسه تا بریم دکتر و بابامم مرخصی گرفت.با

ادامه مطلب  

#شلوغ_پلوغ  

ای خواننده
سلام
تا حالا به فکرت افتاده که تابستون چه زود گذشت؟
اگه افتاده که با من همدردی.
اگر هم نه من همین الان تسلیتم رو عرض می کنم.
یادته چه قد برنامه داشتی؟
یادته چند بار گفتی از تابستون ایشالله؟
خب چی شد ؟
به برنامت رسیدی؟
یا هنوز امیدواری ؟
از شهریور شروع می کنی نه؟
مگه کلا چند تا شهریور قراره تو زندگیت ببينی.
البته الهی بلا از جونت دور باشه و صد سال زندگی کنی.
ولی دیگه این خسته بازیا رو جمع کن دیگه.
بسه.
پاشو.
این پستو که تموم کردی کامپیوت

ادامه مطلب  

ویژگی های دریای عمان  

ریخت شناسی
عمق این دریا در اطراف چاه‌بهار حدود 3398 متر است. هرچه به سوی غرب پیش برویم، عمق آن به سرعت کم می‌شود تا جایی که در نزدیکی تنگه هرمز به 73 متر می‌رسد.
 دمای آب
مدار رأس‌السرطان از شمال آن عبور می‌کند و از این رو این دریا در منطقه گرم کره زمین واقع است
حداکثر درجه حرارت سطح آب در مرداد ماه 33 درجه و در دی ماه دست کم 19.8 درجه است.
 بادها
جریانها و بادهای موسمی اقیانوس هند (Monsoons) به نامهای بادهای موسمی جنوب غربی (sw) و بادهای موسمی شمال شرقی

ادامه مطلب  

خلوت39  

همین الان بارون شروع به باریدن کرد. چقدر دلم میخواست برم زیرش و همراه باهاش اشک میریختم. اما انقد رمق ندارم که از زیر پتو در بیام! خدا رو شکر چن روز پیش بادمجون شکم پر( شمالی) زیاد درست کردم و گذاشتم فریزر .وگرنه امروز گشنه میموندیم. هنوز صبحونه هم نخوردم. بارون شدت گرفت. چقد عاشق بارونم. صداش بهم آرامش میده حتی اگه گریمو در بیاره. هوا هوای پاییزه. سرده. یه بویی داره.بوی مهر دلم گرفته . دلم میخواد با یکی حرف بزنم اما انقد بی حالم که فقط میخوام چشم

ادامه مطلب  

هزار و صد و نودمانه  

من از اون مدلام که باید تنها زندگی کنم. هر دفعه که مجبور ميشم با بقیه ارتباط برقرار کنم یکی از جون‌هام کم میشه.
 
پ.ن زهرا۱ :حاجی نهایتا دوسال از من بزرگتری نمیخواد حسودیت شه :)))) منم دوران طفولیت خوره دایرة‌المعارف بودم،ینی نصف کتابایی که میخریدم همینا بود :| الان حوصلشو ندارم نمیدونم چَرا :/ آره ولی فکر کن مثلا همین وقتي نیچه گریست رو مجبورت میکردن خط به خط بخونی و حفظ کنی بعد ازت امتحان بگیرن :\ آدم متنفر میشه ازش.کتابای دیگشم تو همین ژانر آم

ادامه مطلب  

شکرگذاری و رصایت  

شکرگزاری و رضایت
”مزمور ۱۰۳ : ۲
گاهی ما احسان های خدا را فراموش می‌کنیم به خاطر همین گرسنه می شویم و احساس رضایت نمی کنیم. برکات و نیکویی و نجات او را فراموش می کنیم و توقعات ما بالا می رود. وقتي کار های خدا رو فراموش کنیم در نتیجه شکر گزاری را نیز فراموش خواهیم کرد و وقتي شکرگزاری فراموش شود عدم رضایت در زندگی ما می آید. همه ی نا رضایتی ها دامی است جلوی پای ما. اگر می خواهیم احساس رضایت کنیم باید با مسیح متحد شویم .
“مسیح اصلا شکایت نکرد در صورت

ادامه مطلب  

خاطره شیرین دخت عزیز  

سلام به همه ی دوستای عزیزم امیدوارم حساااابی خوب باشین؛وکیف کنید باحاله خوبتون☺️شیرین دخت هستم ۲۴ساله از تهرانهمون طورکه قبلا عرض کردم من تا دیشب آخرین آمپولی که زدم برای سال سوم دبستانم بود!که متاسفانه فقط تونستم تا دیروز دووم بیارم و جای دوستان خالی بعداین همه سال بالاخره خط مقدم شکست خوردوتسلیم شدم...
صبح طبق روال همیشه گی با صدای پیام زندگیم بیدارشدم؛فراموشم شد بگم من نامزد دارم وایشون مهندس معماری خوندن!خواب وبیدار چشمامو بازکردم

ادامه مطلب  

نگاه...  

مقبابلت می‌نشینم
نگاهت می‌کنم
خیره
حتی پلک هایم را هم یکی در میان می‌زنم تا  به قول شاعر ز دستم نرورد ناز چشمان تو قدر مژه بر هم زدنی "
تک تک حرکاتت را خوب به خاطر می‌سپارم تا در نبودت دوره‌یشان کنم
خرامان راه رفتن هایت را
حرکت دست‌هایت را
ناز کردن هایت را که واااااای عجیب دل را می‌برد و دیوانه می‌آورد
صدایت را که دیگر نگو وصفش نوشتنی نیست
 گفتنی هم
 تمام سلول های گوشم... نه انگار تمام سلول های بدنم گوش در می‌آورند و می‌بلعند صدای بی‌همت

ادامه مطلب  

دو : دستوری معجزه‌آسا برای حلِ مشکلِ نگرانی  

مرحله ی اول : در این مرحله ، بدون ترس و کاملاً صادقانه موقعیتی را که در آن گرفتار شده ایم را بررسی می‌کنیم و بدترین وضعیتی را که در صورت شکست برایمان پیش خواهد آمد را در نظر می‌گیریم .
مرحله ی دوم : پس از آن که بدترین موقعیت را در ذهن خود مجسم کردیم ، تلاش می‌کنیم خودمان را برای پذیرفتن آن موقعیت متقاعد کنیم . 
مرحله ی سوم : پس از انجام دو مرحله ی قبل ، همیشه بدترین وضعیتی را که امکان دارد برایمان پیش بیاید ، در نظر می‌گیریم و بر اساس آن ، کار ها

ادامه مطلب  

خلوت40  

بدونه تو دارم قدم میزنم تو این شهر که از خاطراتت پره
تو این کوچه هایی که از اسمشون بدونه تو حالم بهم میخوره
نفس میکشم بی تو توو این هوا خدایا نفسهامو از من بگیر
از اون روز که تو رفتی هی به خودم میگم لعنتی بسه دیگه بمیر
زیباترین کابوسه رویاهای من معشوقه ی عاشق کش زیبای من
این زندگی بی تو شبیه مردنه تنها دلیله زندگیم دنیای من
دیروز من امروز من فردای من انگیزه ی تمومه این حرفای من
بعد از تو دردم درد بی درمون شده ای وای من , ای وای من , ای وای من
بدونه

ادامه مطلب  

107  

یه انزیم مازاد بر تراکم , توی خون اکثر ایرانی ها ترشح میشه تحت عنوان  " این که کاری نداره ! " :|
آنزیم مذکور همونطور که از اسمشم پیداست باعث میشه هیچی به نظرمون , هیچ کاری نداشته باشه . هر چیزی  , یو فاکینگ نیم ثانیه  :|
از دوتا فلان و دو تا بهمان تشکیل شده  و خودت میتونی نهایتا در عرض یک ساعت و بیست دقیقه جم و جورش کنی . از موشک ساختن و کشیدن نقشه های لوله کشی فاضلاب بیمارستان بگیر تا دوختن ش ...ت لامبادا و طبخ غذاهای چینی و کره ای و المانی با رب انار

ادامه مطلب  

چرا وبلاگ نویسی؟  

تو دوره ای که تقریبا همه به سمت شبکه های اجتماعی گرایش دارن من وبلاگ نویسی رو انتخاب کردم شاید چون میخوام خلاف جهت اب شنا کنم یا شاید نمیخوام با عکس های شیک و رنگی از دیگران تایید بگیرم فقط میخوام خودم باشم و حرفایی رو بزنم که شاید هیچکس نخونه یا اصلا برای هیچکس مهم نباشه ولی برای من مهم ، من مینویسم فقط برای دل خودم مینویسم تا خودم به ارامش برسم .
من ادم درون گرایی هستم و در مورد خودم و زندگیم هیچ وقت با دیگران حتی دوست یا اعضای خانواده صحبت نم

ادامه مطلب  

پست شماره ۷۹ - شاخ جدید بازار...نوار بهداشتی!!!  

چون تو خونه ما دختر زیاده و همه مون هم پریود میشیم، نیاز به نوار بهداشتی بالاست.
لطفا ایش نگید و روتونو برنگردونید. بچه که نیستید!!!
عادت ماهانه یک عمل طبیعی بدن خانوم هاست و چیزی نیست که از بابتش شرمنده بشیم یا خجالت بکشیم.
اصلا اشتباه کردن به ما یاددادن که از پریود شدنمون هم خجالت بکشیم.
از بحث دور نشم.
درهرصورت به علت حجم نیاز بالامون هربار که میریم نوار بهداشتی بخریم در حجم زیاد میگیریم و تلاش میکنیم از فروشگاه های تخفیف دار بگیریم.
آخرین ب

ادامه مطلب  

اندوه ِ سیلویا  

آنقدر ها هم کار سختی نبود..
فقط کافی بود چشم هایم را ببندم و راه بیفتم. وقتي خسته باشی از خودت.. از زندگی.. از آدم ها اصلا کار سختی نیست که بی هیچ ترسی راه بیفتی و به گوشه ای ناشناخته  از این جهان پناه ببری.
بی هیچ تردیدی خیابان هایی که باید را پیدا کنی.. از پله هایی که تکه هایی از خودت را یا وقت بالا رفتن یا پایین آمدن روی تن ِ خسته شان جا گذاشته ای بالا بروی، پشت دری که حالا لابد بسته است( و دیگر هرگز به رویت باز نخواهد شد  و سلامی نخواهی شنید) بایست

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1